سانیا یه بابای کوهنورد داره
سلام عروسک مامان
سانیای عزیزم خاطره 31 مرداد سال 92 رو میخوام برات بنویسم : روز پنج شنبه بابا جون مهدی رفت قله دماوند تا به عشق دخترش قله دماوند رو فتح کنه موقع رفتن نمیتونست سه روز دوری دخملشو تحمل کنه ولی بازم دلشو به دریا زدو رفت و مامان و سانیا جونش رفتن خونه پدر جون . هر روز خاله جون ندا و مامان جون ما رو میبردن بیرون میگشتیم دخترم به ما هم خیلی خوش گذشت روز جمعه رفتیم خونه باغ پدرجون هوا خنک بود .
یکی از اخلاقات اینه که نمیذاری کلاه سرت بمونه به خاطر همین مامان و سانیا جونش نتونستن زیاد بیان بیرون . بابا مهدی ساعت 3 بعدازظهر زنگ زد گفت نصف مسیرمون رو طی کردیم . عشق مامان امروز تو اصلا نخوابیدی خیلی خسته شده بودی ... روز خوبی داشتیم و برای بابا جون که به سلامتی برگرده دعا میکنم : اینم یه عکس از امروز تقدیم به بابا جون مهدی 
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


سانیا یه بابای کوهنورد داره
